تبليغاتX
محکوم نامه

محکوم نامه

هنوز غصه خود را با خنده پنهان کن *** بخند!گر چه تو با خنده هم غم انگیزی

ahmad shamloo

وقتی کمی بزرگ می شوی می آی به جاهایی که همه چیز آن دسته بندی شده است خوب بد..چپ راست.... خدا کند که وقتی پا به این وادی ها می گذاری انصاف داشته باشی فوری به دیگران برچسپ نزنی و به باد سخره نگیری و انگ نزنی! خدا کند که گاهی تعصب باعث نشود که پرده سیاهی جلوی چشمانت را بگیرد....

و احمد شاملو ...

  1. هیچگاه منکر اشتباهات شاملو در دانشگاه برکلی نیستم ولی...
  2. شاملو را محکوم به ادبیات لمپنی مانند داشی و قربونت برم..می کنند اما خود در برخورد با او مانند لمپن های خیابانی که آدمی را به یاد شعبان جعفری و طیب حاج رضایی می اندازد برخورد می کنند استاد دانشگاهی که از دانشجویانش می خواهد با گوجه فرنگی و سبزی گندیده به استقبالش بروند دیگری او را ایرانی نمی داند و کسی نیست که به او بگوید مگر میزان ایرانی بودن را دستگاهی مانند ایرانسنج تعیین می کند که شما به خود اجازه می دهید درباره او چنین سخن بگویید؟
  3. شادروان احمد کسروی که در راه ایران و اوهام زدایی جان خود را از دست داد نظر بدی به دیوان حافظ داشت و گویا مثل اینکه آن را نیز به آتش کشیده است معتقد بوده است که دیوان حافظ جز عشق و عاشقی بیهوده نکته بدردبخوری نیز نداشته است پیش خودم فکر می کنم که خدا به شادروان کسروی رحم کرد که بیتی چون "چو ایران نباشد تن من مباد" در آن وجود نداشت که با وجود جوانان تازه به دوران رسیده چشم بسته چه تهمت هایی را نیز باید می شنید!
  4. شاملو شاهنامه فردوسی و خمسه نظامی و مثنوی مولوی را به عنوان شعر و یا بهتر بگویم شعر ناب قبول نداشت علت هم در طرز تفکر او بود که که می گفت: شعر خودش باید بیاید و در جایی می گفت: تو چگونه می توانی آنچه را که مدت ها در ذهن ات به نثر اندیشه ای به صورت شعر در آوری. با این حال او بارها به ستایش گلستان سعدی و شاهنامه فردوسی پرداخته بود به ویژه شاهنامه فردوسی که در وزن ((فعولن فعولن فعولن)) تصاویر زیبایی از صحنه های عاشقانه و جنگ بیافریند. در متن و از نتیجه سخنرانی برکلی نه به دنبال نقد و نفی فردوسی بلکه در جستجوی طرح مباحث دیگری بود.
  5. پس از من تا ايران زنده است بر مرگ من اشك مريزيد. با يك پرچم ايران كفن ام كنيد و به سنگ مزارم بنويسيد: زير اين توده ي خاك، ميان استخوان هائي كم و بيش پوسيده، هنوز دلي به عشق ايران مي تپد. پس اين جا تاملي كن و بر خفته به يادي منتي گذار. معبود من ايران، ايمان من ايران، خداي من ايران، آري آري همه چيز من ايران بود. پس اگر مي خواهي براي آرامش روح من دعائي بخواني، و بدين گونه مرا تا زير بار سنگين معاصي خويش از پا در نيافتم نيروئي ببخشي، به عظمت ايران دعائي كن: بگو «ايران پاينده باد!» و بخواه كه ايران پاينده بماند، تا چون خواستي بتواني كه براي پايندگي ي ايران فداكاري كني. آري هميشه بگو «پاينده باد ايران!» ... با زبان بگو، با قلب بخواه، و با عمل بنما كه ايران را پاينده مي خواهي."احمد شاملو، آهنگ های فراموش شده، 1326

  6. عمده گله گذاری من از دوستانی است که نه یک بیت از شاهنامه را خوانده اند و نه حتی یک ورق از آثار شاملو را ورق زده اند و اصلا نمی دانند برای چی باید با او دشمن باشند! در نوشتن این مطلب نیز از فصل نامه تخصصی شعر گوهران شماره یازده و دوازده ویژه سیمین بهبهانی نیز استفاده کرده ام.

پیروز باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط شهریار  | 

اینروزها خودم و اطرافیانم را در حال چنگ زدن به دیواری می بینم که گاهی وقتی به بلندی اون فکر می کنم گویا هیچوقت قرار نیست اتفاقی بیفتد شاید از اون روز که کتاب "خانه دایی یوسف" اتابک فتح الله زاده را خواندم این حس در من به وجود آمد من کسی بودم که همیشه خودم را در نبرد با سرنوشت معرفی می کردم و همیشه دیگران را به خاطر عباراتی مثل "سرنوشت چنین بوده" ملامت می کردم و اون را مربوط به انسان هایی می دونستم که مایل به تلاش و کوشش نیستند اما بعد از خواندن آن کتاب در من این ترس به وجود آمده است که آیا سرنوشت کشور ما ایران نیز مانند شوروی خواهد شد؟ در این کتاب که مربوطه به مهاجرت فدائیان اکثریت به شوروی می باشد نشانه های بسیاری از وضعیت متشابه دو کشور می توانید پیدا کنید مردمی که در بیرون خانه خود را یک کمونیست معتقد نشان می دهند و در خانه به بدگویی از کمونیست و سران آن می پردازند!نوعی دوگانگی که امروز در جامعه ما نیز به وفور مشاهده می شود اگر هم نخواهیم به مقایسه سران جمهوری اسلامی و وضعیت بسیار شبیه آنها با سران شوروی نپردازیم نمی توانیم وضعیت قومیت های حال حاضر را منکر شویم! نمی دانم این داستان چگونه به پایان می رسد برای من میهن پرست که خون دل می خورم و در دنبال تاریکی به سوی کورسوی امیدی نشسته ام ..نمی دانم..آیا باز هم آخر شاهنامه خوش است؟ سرنوشتی که برای خودمان و دیگران ترسیم می کنیم نوعی ایرانشهر سوم است اما نمی دانم یا به آینده بسیار امیدوار هستیم یا حداقل به خودمان این حق را نمی دهیم که چیز دیگری مثل آن تصور کنیم! کلافه ام! نمی دانم ما ایرانیان داریم به کدام گناه نکرده مان تاوان پس می دهیم و چرا ما؟ پیش خودم فکر می کنم اگر خورشید بمیرد....

پشت خط مقدم:

  1. کتاب خانه دایی یوسف نوشته اتابک فتح الله زاده و کوشش علی دهباشی کتاب بسیار آموزده ای است در مورد ایرانیانی با گرایش چپ که تصور می کردند شوروی بهشت موعود آنهاست ولی سر از اردوگاه های کار اجباری روس ها در آوردند!
  2. زمانی خروچف به روس ها اندرز می داد که کمی از آمار دزدی و جنایت آمریکایی هم نیز بگویید تا مردم (لااقل قشر عامی و ساده) فکر نکنند که آنجا می تواننند در رفاه به سر ببرند کاری که آقایان امروز آن را به خوبی انجام می دهند روس ها هم چون کارشان این شده بود که دائم ودکا بخورند قرمز شوند و از خودشان تعریف کنند دست آخر ترکیدند!
  3. با این حال به نظر من خورشید نمی میرد....
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط شهریار  |