
براي سنگ مزارم سروده ام
دلا اي رهگذر،كز راه ياري
قدم بر تربت ما مي گذاري
در اينجا شاعري غمناك خفته است
رهي در سينه اين خاك نهفته است
فروخفته چو گل، با سينه چاك
فروزان آتشي،در سينه چاك
بنه مرهم ز اشكي داغ ما را
بزن آبي بر اين آتش،خدا را
به شب ها، شمع بزم افروز بوديم
كه از روشندلي،چون روز بوديم
كنون شمع مزاري نيست ما را
چراغ شام تاري نيست ما را
سراغي كن ز جان دردناكي
برافكن پرتوي، بر تيره خاكي
ز سوز سينه،با ما همرهي كن
چو بيني عاشقي،ياد رهي كن
قدم بر تربت ما مي گذاري
در اينجا شاعري غمناك خفته است
رهي در سينه اين خاك نهفته است
فروخفته چو گل، با سينه چاك
فروزان آتشي،در سينه چاك
بنه مرهم ز اشكي داغ ما را
بزن آبي بر اين آتش،خدا را
به شب ها، شمع بزم افروز بوديم
كه از روشندلي،چون روز بوديم
كنون شمع مزاري نيست ما را
چراغ شام تاري نيست ما را
سراغي كن ز جان دردناكي
برافكن پرتوي، بر تيره خاكي
ز سوز سينه،با ما همرهي كن
چو بيني عاشقي،ياد رهي كن
پشت خط مقدم:
- رهي معيري ارديبهشت سال 1288 _ 24 آبان ماه سال 1347
- رهي معيري يكي از شاعران مورد علاقه من! يادش گرامي
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط شهریار
|

