فرياد
سال ها بود كه فرياد مي زدم....
كس نشنيد و من گمان به ناشنوايي خلق كردم
بي اندازه خوشبين بودم
خوشبين به اينكه روزي صداي من را مي شنوند
خوشبين به اينكه لااقل تو صداي من را مي شنوي
فكر كردم حداقل با هر بار فرياد لااقل يك بار بر مي گردي
در نهايت به تمسخرم مي گيري
شايد با نگاهت حكم رجمم دهي
اما همين كار را هم نكردي....
در اين فاصله كوتاه هم كسي فريادم را پاسخ نمي دهد
گويي كه جماعت يا كر است يا دست به يكي كرده است!
اگر نه پس چرا پاسخ من را نمي دهند؟
گلويم را مي گيرم تا باز فرياد بزنم
دستم قرمز است!
آه...فراموش كردم!
.
.
.
.
سال هاست كه گلوي من را بريده اند....
پشت خط مقدم:
من شاعر نيستم در زمان تنهايي چيزهايي براي خودم مي نويسم و اگر بتوان اسمشان را شعر گذاشت! در ميان نوشته هايم دو نوشته ديگر به نام "رنگ خون" و "خواب" دارم كه بسيار آنها را دوست دارم.
ديگر نزديك امتحان هاي ترم دانشگاه هستيم و اين ترم هم 3 واحدي پشت 3 واحدي! بي شك دعاي خير شما به ما بسيار ياري خواهد رسانيد!

