ديگر بار،پيش از آنكه بكوچم
و نگاهم را به بالا بردوزم،
دست هايم را بلند مي كنم
به سوي تويي كه از او گريزانم
و به شكوهمندي،
مي ستايمش در محرابي در سويداي دلم
كه هماره
صداي او را
طنين مي افكند.
و بر پيشاني اش اين كلام درخشان نقش است
به خداي ناشناخته!
از اويم،گرچه تا اين دم
در جمعي خيانت ورز مانده ام
از اويم،گرچه تا اين دم
در جمعي خيانت ورز مانده ام
از اويم من و دام هايي مي نگرم
كه به ستيزه وا مي داردم
مي خواهم بگريزم و
خود را ناگزير به خدمتگزارش اش كنم.
اي ناشناخته!
مي خواهم بشناسم ات
اي چنگ انداخته در ميانه ي جانم!
اي چون توفان، به تلاطم آورنده ي زندگاني،
تو،اي دست نايافتني آشنا!
مي خواهم بشناسمت، و به خدمت ات درآيم
پاييز 1864
پشت خط مقدم:
*اكنون ميان دو هيچ(مجموعه اشعار) از فريدريش نيچه
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط شهریار

