تبليغاتX
محکوم نامه

محکوم نامه

هنوز غصه خود را با خنده پنهان کن *** بخند!گر چه تو با خنده هم غم انگیزی

ماهنامه طرح نو - آبان ماه ۸۷
نه! به استفاده ابزاري از حقوق بشر


در تاريخ همروزگار ايران بسيار حركت ها ديده شده است كه تلاش داشته اند با پنهان شدن در پشت لعاب يك ايدئولوژي و با سواستفاده از ظاهر فريبنده ي آنها اهداف و نيات شوم خود را عملي كنند. زماني اين امر در پوشش گرو هاي چپ و جهان وطن پيگيري مي شد. زيرا اين باور تنها در ميان مكاتب فكري و عقيدتي حاضر به پذيرش اصل "حق تعيين سرنوشت" بود كه جا داشت. چيزي كه لنين در جزوه اي به همين نام بيش از پيش به آن شاخ و برگ داده بود و تا آنجا پيش رفت كه ارتش شوروي در جبهه هاي جنگ جهاني نخست عقب نشيني كرد.(هرچند كه استالين در جنگ جهاني دوم براي همراه كردن توده ستم كشيده شوروي كه اميد داشتند با انقلاب اكتبر به سر و ساماني برسند مسئله "جنگ كبير ميهني" را مطرح كرد تا بدين وسيله بتواند با ترويج احساسات ناسيوناليستي روس ها جلوي پيشروي آلمان ها را بگيرد!...) پس از گذشت تاريخ انقضا اين باورها و همچنين عدم استقبال مردم از عقايد جهان وطني و گرايش به ميهن پرستي،قوم گرايان نيز به خوبي متوجه شدند كه ديگر نخواهند توانست از كانال باورهاي كمونيستي و جهان وطني خواسته هاي خويش را دنبال كنند لذا به تدريج به بيان صريح خواسته هاي تجزيه طلبانه خود پرداختند و چون در اينجا نيز با عدم توجه مردم روبرو شدند، سعي كردند از كانال "حقوق بشر" خواسته هاي خود را پيگيري كنند. براي اين هدف ابتدا نياز به نوعي مظلوميت نمايي كاذب بود تا بتوانند با ياري از آن از ناتواني خود، نوعي شهادت كاذب بسازند. اين حالت همچنين در كشورهايي نيز روي مي دهد كه به نوعي انديشه ملي در آن فقير بوده و يا به آن توجه اي نشده است. از همين روست كه در كشور ما با توجه به پيشينه گسترده جنبش هاي ضد استعماري و ملي اقبالي به مسائل بي اهميت نشان داده نشد.

در ايران با توجه به تقويم هاي حقوق بشري،مانند روز صحبت به زبان مادري گاه و بي گاه بهانه هايي به دست افراد سودجو و فرصت طلب مي افتد كه با بهانه عدم تدريس به زبان مادري! سعي در برگزاري و مطرح كردن مسائل و بدعت هاي وارداتي كنند. در اين رابطه مي توانيم به قرارداد مبارزه با تبعيض در امر تعليمات در دسامبر سال 1960 يونسكو مراجعه كنيم. در اين قرارداد به 19 ماده در مورد حق استفاده از زبان خاص به چند محدوديت نيز بر مي خوريم بدين منوال:

1- اين حق به نحوي استفاده نشود كه افراد اقليت با فرهنگ و زبان اصلي جامعه بيگانه شده و در نتيجه به حاكميت ملي لطمه اي وارد آيد.

2-سطح معلومات در مدارس مزبور پائين تر از سطح عمومي تعليماتي نباشد كه مقامات ذيصلاح تعيين كرده اند.

3- رفتن به اين مدارس اختياري باشد.

بنابراين و با توجه به مطالب مندرج در اين توافق نامه به ويژه بند اول آن مي توان به راحتي به اين استدلال رسيد كه چنانچه افراد اقليت در صورت تدريس لهجه ها و نيم زبان هاي محلي در آموزشگاه هاي دولتي با فرهنگ و زبان اصلي جامعه بيگانه شوند اين حق براي هر حكومت پذيرنده معاهده بين الملل وجود دارد كه از آموزش به زبان ويژه در آن منطقه جلوگيري كند. به ويژه اگر روند موجود در كشور و مجموع فشارهاي دروني و جهاني به گونه اي باشد كه يكي از راه هاي آسيب رساندن آنان تضعيف ((حاكميت ملي)) در كشورها از طريق تقويت قوم گرايي و استفاده ابزاري از لهجه ها براي ضربه زدن به دولت باشد. نكته واپسين اينكه در سيستم اداري كشور هيچ مرجعي بالاتر از دولت ملي و ساخت و سازهاي آن قرار نگرفته است در نتيجه اگر روندي وجود داشته باشد كه در صدد آسيب زدن به دولت فراگير و منافع ملي باشد نخستين واكنش نسبت به آن پس از جلوگيري،"سركوب همه جانبه" خواهد بود، به گونه اي همه مصلحت هاي دولت ملي و فراگير و در پي آن "ملت" برآورده گردد.

پشت خط مقدم:

اين مقاله از من در شماره بيستم نشريه طرح نو به چاپ رسيد در نشريه منابع ذكر نشد ولي از مطرح ترين منابعي كه استفاده كردم اسناد حقوق بشر در ايران نوشته شيرين عبادي و فرهنگ شناسي دكتر چنگيز پهلوان بود و يك سري منابع ديگر. سعي مي كنم در حد وسع و توانم و امكانات با برداشت ناصحيح از حقوق بشر توسط سودجويان مبارزه كنم. پايدار هميشه وطن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط شهریار  | 

بايد اين نكته را در نظر داشت كه به هر سو و با توجه به اتفاقات تاريخي (چه حال و گذشته) ناسيوناليسم و يا بهتر بگويم انديشه ناسيوناليسم در ايران با نوعي فقر روبروست تلاش ناسيوناليست هاي ايران نيز در طول تاريخ غني كردن آن بوده است به عنوان مثال محمدرضا عاملي تهراني نخستين بار (البته در ايران و تا آنجايي كه من اطلاع دارم) آن را به صورت يك علم در آورد. بي شك پرداختن به ناسيوناليست آن هم به شيوه صحيح آن مي تواند در مملكت ما ايران بسيار حائز اهميت و مفيد باشد به هر رو در مورد موجوديت تشكل دانشجويان آزاديخواه ملي مي توان نگاه كوچكي به گذشته نه چندان دور به ويژه افتضاح آذرماه دانشگاه تهران و بايستگي تشكيل اين تشكل انداخت در مراسمي كه يك دانشجوي گيلاني در آن در مورد حق تعيين سرنوشت كردها درافشاني مي كند و در خاطرات زندانش و مواجهه با بازپرسش صراحتا مي گويد روزي كردها ملت مي شوند و خاطرات زندانش را تقديم به ملت كرد(!؟) مي كند چه نهاد ديگري بايد از تماميت ارضي يك كشور كه ابتدايي ترين و اساسي ترين وظيفه يك آرمان تشكل و يك دانشجو مي باشد دفاع كند؟ در جايي كه مهدي عربشاهي تحكيم وحدت در مقاله از ناسيوناليسم و به زعم خودش ناسيوناليسم افراطي (كه من نمي دانم صفت افراطي آن دگر چه صيغه اي است!) انتقاد مي كند و سعي در پاپوش گذاشتن بر گستاخي هاي عده اي دانشجوي كردنما را دارد و در حالي كه همين دانشجويان بر حق تعيين سرنوشت اصرار دارند پس چه كساني بايد از اتحاد اقوام ايراني سخن بگويند؟ آنچيز كه مسلم است امروزه تشكل هايي مانند تحكيم وحدت نمي خواهند و يا نمي توانند نيازهاي مردم و ملي ايران را از طريق حركت هاي دانشجويي پيگيري كنند و وجود تشكلي مانند دانشجويان آزاديخواه ملي از نظر من بايسته ترين حركت در طول دهه اخير از سري تحولات جنبش دانشجويي بودو هست

پشت خط مقدم:
  1. تبريك به دوست عزيزم تيرداد بنكدار.
  2. زماني در مورد حقوق اكراد با آرش كيخسروي عزيز صحبت مي كردم ايشان كه بعدا متوجه شدم خود كرد هستند اشاره كردند كه بسياري از سران حزب دموكرات كردستان كرد نيستند باورم نشد تا روزي كه از جريان كثافتكاري آن دانشجوي گيلاني با خبر شدم به هرحال از آوردن اسم آن دانشجو و كتابچه اي كه در معروف ترين گروه حقوق بشري ايران به چاپ سپرده است و همين مهملات با زبان شيرين تري به خواننده از همه جا بي خبر خورانده است خودداري مي كنم تا اقدامات بعدي كه پيگير آن هستم
  3. و آيا بهتر نيست دانشجوياني كه آنقدر شرف ندارند تا از مملكت و خاك و تماميت ارضي كشور خود دفاع كنند از اسم دانشجو بودن همان عايدشان باشد كه در ماه رمضان با بليط مجاني سوار مترو شوند؟
پايدار هميشه وطن.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط شهریار  | 

ahmad shamloo

وقتی کمی بزرگ می شوی می آی به جاهایی که همه چیز آن دسته بندی شده است خوب بد..چپ راست.... خدا کند که وقتی پا به این وادی ها می گذاری انصاف داشته باشی فوری به دیگران برچسپ نزنی و به باد سخره نگیری و انگ نزنی! خدا کند که گاهی تعصب باعث نشود که پرده سیاهی جلوی چشمانت را بگیرد....

و احمد شاملو ...

  1. هیچگاه منکر اشتباهات شاملو در دانشگاه برکلی نیستم ولی...
  2. شاملو را محکوم به ادبیات لمپنی مانند داشی و قربونت برم..می کنند اما خود در برخورد با او مانند لمپن های خیابانی که آدمی را به یاد شعبان جعفری و طیب حاج رضایی می اندازد برخورد می کنند استاد دانشگاهی که از دانشجویانش می خواهد با گوجه فرنگی و سبزی گندیده به استقبالش بروند دیگری او را ایرانی نمی داند و کسی نیست که به او بگوید مگر میزان ایرانی بودن را دستگاهی مانند ایرانسنج تعیین می کند که شما به خود اجازه می دهید درباره او چنین سخن بگویید؟
  3. شادروان احمد کسروی که در راه ایران و اوهام زدایی جان خود را از دست داد نظر بدی به دیوان حافظ داشت و گویا مثل اینکه آن را نیز به آتش کشیده است معتقد بوده است که دیوان حافظ جز عشق و عاشقی بیهوده نکته بدردبخوری نیز نداشته است پیش خودم فکر می کنم که خدا به شادروان کسروی رحم کرد که بیتی چون "چو ایران نباشد تن من مباد" در آن وجود نداشت که با وجود جوانان تازه به دوران رسیده چشم بسته چه تهمت هایی را نیز باید می شنید!
  4. شاملو شاهنامه فردوسی و خمسه نظامی و مثنوی مولوی را به عنوان شعر و یا بهتر بگویم شعر ناب قبول نداشت علت هم در طرز تفکر او بود که که می گفت: شعر خودش باید بیاید و در جایی می گفت: تو چگونه می توانی آنچه را که مدت ها در ذهن ات به نثر اندیشه ای به صورت شعر در آوری. با این حال او بارها به ستایش گلستان سعدی و شاهنامه فردوسی پرداخته بود به ویژه شاهنامه فردوسی که در وزن ((فعولن فعولن فعولن)) تصاویر زیبایی از صحنه های عاشقانه و جنگ بیافریند. در متن و از نتیجه سخنرانی برکلی نه به دنبال نقد و نفی فردوسی بلکه در جستجوی طرح مباحث دیگری بود.
  5. پس از من تا ايران زنده است بر مرگ من اشك مريزيد. با يك پرچم ايران كفن ام كنيد و به سنگ مزارم بنويسيد: زير اين توده ي خاك، ميان استخوان هائي كم و بيش پوسيده، هنوز دلي به عشق ايران مي تپد. پس اين جا تاملي كن و بر خفته به يادي منتي گذار. معبود من ايران، ايمان من ايران، خداي من ايران، آري آري همه چيز من ايران بود. پس اگر مي خواهي براي آرامش روح من دعائي بخواني، و بدين گونه مرا تا زير بار سنگين معاصي خويش از پا در نيافتم نيروئي ببخشي، به عظمت ايران دعائي كن: بگو «ايران پاينده باد!» و بخواه كه ايران پاينده بماند، تا چون خواستي بتواني كه براي پايندگي ي ايران فداكاري كني. آري هميشه بگو «پاينده باد ايران!» ... با زبان بگو، با قلب بخواه، و با عمل بنما كه ايران را پاينده مي خواهي."احمد شاملو، آهنگ های فراموش شده، 1326

  6. عمده گله گذاری من از دوستانی است که نه یک بیت از شاهنامه را خوانده اند و نه حتی یک ورق از آثار شاملو را ورق زده اند و اصلا نمی دانند برای چی باید با او دشمن باشند! در نوشتن این مطلب نیز از فصل نامه تخصصی شعر گوهران شماره یازده و دوازده ویژه سیمین بهبهانی نیز استفاده کرده ام.

پیروز باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط شهریار  | 

اینروزها خودم و اطرافیانم را در حال چنگ زدن به دیواری می بینم که گاهی وقتی به بلندی اون فکر می کنم گویا هیچوقت قرار نیست اتفاقی بیفتد شاید از اون روز که کتاب "خانه دایی یوسف" اتابک فتح الله زاده را خواندم این حس در من به وجود آمد من کسی بودم که همیشه خودم را در نبرد با سرنوشت معرفی می کردم و همیشه دیگران را به خاطر عباراتی مثل "سرنوشت چنین بوده" ملامت می کردم و اون را مربوط به انسان هایی می دونستم که مایل به تلاش و کوشش نیستند اما بعد از خواندن آن کتاب در من این ترس به وجود آمده است که آیا سرنوشت کشور ما ایران نیز مانند شوروی خواهد شد؟ در این کتاب که مربوطه به مهاجرت فدائیان اکثریت به شوروی می باشد نشانه های بسیاری از وضعیت متشابه دو کشور می توانید پیدا کنید مردمی که در بیرون خانه خود را یک کمونیست معتقد نشان می دهند و در خانه به بدگویی از کمونیست و سران آن می پردازند!نوعی دوگانگی که امروز در جامعه ما نیز به وفور مشاهده می شود اگر هم نخواهیم به مقایسه سران جمهوری اسلامی و وضعیت بسیار شبیه آنها با سران شوروی نپردازیم نمی توانیم وضعیت قومیت های حال حاضر را منکر شویم! نمی دانم این داستان چگونه به پایان می رسد برای من میهن پرست که خون دل می خورم و در دنبال تاریکی به سوی کورسوی امیدی نشسته ام ..نمی دانم..آیا باز هم آخر شاهنامه خوش است؟ سرنوشتی که برای خودمان و دیگران ترسیم می کنیم نوعی ایرانشهر سوم است اما نمی دانم یا به آینده بسیار امیدوار هستیم یا حداقل به خودمان این حق را نمی دهیم که چیز دیگری مثل آن تصور کنیم! کلافه ام! نمی دانم ما ایرانیان داریم به کدام گناه نکرده مان تاوان پس می دهیم و چرا ما؟ پیش خودم فکر می کنم اگر خورشید بمیرد....

پشت خط مقدم:

  1. کتاب خانه دایی یوسف نوشته اتابک فتح الله زاده و کوشش علی دهباشی کتاب بسیار آموزده ای است در مورد ایرانیانی با گرایش چپ که تصور می کردند شوروی بهشت موعود آنهاست ولی سر از اردوگاه های کار اجباری روس ها در آوردند!
  2. زمانی خروچف به روس ها اندرز می داد که کمی از آمار دزدی و جنایت آمریکایی هم نیز بگویید تا مردم (لااقل قشر عامی و ساده) فکر نکنند که آنجا می تواننند در رفاه به سر ببرند کاری که آقایان امروز آن را به خوبی انجام می دهند روس ها هم چون کارشان این شده بود که دائم ودکا بخورند قرمز شوند و از خودشان تعریف کنند دست آخر ترکیدند!
  3. با این حال به نظر من خورشید نمی میرد....
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط شهریار  |